|
|
|
|
|
|
|
|
|
رمان هستی من - فصل بیستم |
|
آن روز خانه دايي دعوت داشتيم با هزار غرولند آماده شدم كه برويم نمي دانم چرا؟ اما حوصله فاميل هاي مادر را نداشتم انگار از دماغ فيل افتاده بودند مغرور و پولدار بودند. دايي همه فاميلش را در خانه اش جمع كرده بود مادر شاد بود و چپ و راست مي رفت و مي آمد به قيافه من به لباس من به همه چيز من پيله مي كرد مي خواست من تنها دختر چشمگير آن جمع باشم. نمي دانم مادر كه از ازدواج فاميلي بدش مي آمد چرا مرا براي فاميلش اينقدر تر گل و ورگل مي كرد. صبح زود به اتاقم آمد و گفت...
جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.
|
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در پنجشنبه 4 شهريور 1389
موضوع : هستی من
|
|
|
رمان هستی من - فصل نوزدهم |
|
وقتي دوباره وارد سالن شدم مادر مسعود داشت مي گفت - مسعود جان هديه خانم منتظر عيدي هستند عروس را نبايد منتظر گذاشت. مسعود گفت: - آخ ببخشيد آن قدر جذب صحبت هاي آقا كاظم شدم كه يادم رفت...
جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.
|
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در پنجشنبه 4 شهريور 1389
موضوع : هستی من
|
|
|
رمان خیال یک نگاه - فصل بیستم |
|
- مهم نيست خودتونو ناراحت نكنيد اتفاقي يه كه افتاده اما يادتون باشه كه دفهعه بعد اگر چنين اتفاي براتون پيش آمد عجله نكنيد و زود قضاوت نكنين - فروزان با خنده گفت - من كه از سر وته ماجرا سر در نياوردم اما خدا رو شكر كه قضيه تموم شد...
جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.
|
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در پنجشنبه 4 شهريور 1389
موضوع : خيال يك نگاه
|
|
|
رمان خیال یک نگاه - فصل نوزدهم |
|
بعد از رفتن ايدا فروزان لبخند زنان به سوزان نگريست حس اعتمادش به ايدا چند برابر شده بود صداي زنگ شنيده شد در را باز كرد فريدون بود اما با وضعي خنده دار دستانش پر از ميوه جيب هايش.... - سلام دختر عموجون بيا اينارو ازم بگير...
جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.
|
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در پنجشنبه 4 شهريور 1389
موضوع : خيال يك نگاه
|
|
|
رمان خیال یک نگاه - فصل هجدهم |
|
يك روز سرد زمستاني بود برف بر سر و روي شهر تهران مي باريد و آن را به عروسي سپيد پوش تبديل كرده بود زمين آغوش پر مهرش را براي پذيرش عروس هاي كوچك اسمان گشوده بود و آن ها را يكايك در آغوش خود مي گرفت.
جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.
|
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در يکشنبه 31 مرداد 1389
موضوع : خيال يك نگاه
|
|
|
رمان هستی من - فصل هجدهم |
|
بهار با سر سبزي خود از راه رسيد درختان شكوفه هاي زيباي خود را سخاوتمندانه به رخ آدم ها مي كشيدند با چابكي از تخت جدا شدم و پنجره را گشودم دست هايم را باز كردم و كش و قوسي به بدن كوفته ام دادم هواي بهاري در منشور جواني برانگيخت. حال و هوايم ناگفتني بود انگار روي آسمان ها پرواز مي كردم به پايين رفتم مادر مشغول پختن غذا بود.
جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.
|
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در يکشنبه 31 مرداد 1389
موضوع : هستی من
|
|
|
رمان هستی من - فصل هفدهم |
|
دليل نفرت لادن را از خودم نمي دانستم الان هم لادن با من زياد خوب نيست. خب همه آدم ها در انتخاب ازادند من و لادن همزمان فرهاد را دوست داشتيم اما بي تفاوتي فرهاد نسبت به لادن باعث نفرت او از من مي شد و محبت عميق فرهاد به من او را جري مي كرد شام را با سر وصداي زياد خورديم مادر پدرهايمان شاد و سرخوش با هم گفتگو مي كردند. بعد از شام نسترن به فرهاد گفت ...
جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.
|
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در دوشنبه 18 مرداد 1389
موضوع : هستی من
|
|
|
رمان خیال یک نگاه - فصل هفدهم |
|
دوباره دنيا مي خواست به روي فروزان لبخند بزند فروزان در حال تغيير بود دوباره داشت همان دختر شاد ولوس مي شد همچنان به شركت مي رفت اما با احتياط نمي خواست چشمانش به چشمان رئيس بيفتد نمي خواست شكوفه هاي باز شده عشق را كه در چشمان او به رويش چشمك مي زد نظاره كند نمي خواست باور كند كه ارمغان عاشق اوست ارمغان نيز سعي مي كرد احساساتش را كنترل كند سعي داشت تا رازش اشكار نشود اما نمي دانست كه طرز صحبت كردنش نگاه هايش لطف كردنش به فروزان باعث شود تا همه حتي خود فروزان به موضوع پي ببرند.
جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.
|
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در دوشنبه 18 مرداد 1389
موضوع : خيال يك نگاه
|
|
|
رمان خیال یک نگاه - فصل شانزدهم |
|
لحظاتي بعد ارمغان نيز آمد و پرسشگرانه به ايدا نگاه كرد خواهر به روي برادرش لبخندي زد و همراه او وارد اتاقش شد ارمغان مي خواست بداند در ناهار خوري چه اتفاقي افتاده است ايدا به طور مختصر توضيح داد و از او پرسيد كه در آغاز ورودش بين او و فروزان چه اتفاقي پيش امده بود ارمغان ان لحظه را به خاطر اورد و همه را براي ايدا توضيح داد موضوع دو روز مرخصي و اين كه فروزان ناگاهن نام بچه را بيان كرده بود ايدا مات به برادرش نگاه مي كرد سخنان او را شنيد و با ديدن بي قراري هاي فروزان ان را با بي تابي مادري كه به عزيزش مي انديشيد...
جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.
|
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در شنبه 16 مرداد 1389
موضوع : خيال يك نگاه
|
|
|
رمان هستی من - فصل شانزدهم |
|
مسعود و هديه مثل دو كبوتر عاشق دائما كنار هم بودند يا مسعود خانه ما بود يا هديه خانه آنها. از وقتي هم نامزد شده بودند رفت و آمد دو خانواده به هر مناسبتي زياد شده بود. مسعود مرد فهميده و خوش اخلاقي بود و رابطه اش با همه خوب بود. او در اصل دوست هومن بود ولي مرا به خاطر خواهر زن بودنم خيلي دوست داشت. روزي كه به اتفاق هديه قرار شد به خريد بروند به اصرار مرا هم با خود همراه كردند. دلم نمي خواست مزاحم خلوتشان شوم اما هم هديه و هم مسعود با اصرار از من خواستند كه همراهشان باشم مادر هم گفت: - چه اشكالي دارد ؟ تو خواهر هديه هستي خوب نيست هديه در خريد اولش تنها باشد.
جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.
|
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در شنبه 16 مرداد 1389
موضوع : هستی من
|
|
|
رمان هستی من - فصل پانزدهم |
|
خدا خواست و حامله شدم از خوشحالي روي پا بند نبودم انس و التي كه با بچه ام در وجودم بر قرار كرده بود به من نيرو مي بخشيد كه زندگي كنم و چشم به آينده بدوزم بچه ام را فرشته نجاتم مي دانستم خيلي خوشحال بودم اما همچنان كار مي كردم باز هم با وجود ويار شديد غذا مي پختم و جلوي مادر شوهرم و مهمان هايش مي گذاشتم تا اين كه مهرداد به دنيا آمد با آمدن مهرداد كمي ابرو و عزتم زياد شد مادر شوهرم خوشحال بود اما شوهرم تا ده روز به اتاقم نيامد و حالم را نپرسيد چرا كه مي ترسيد با ديدن بچه اش به مادرش بي احترامي كرده باشد. جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.
|
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در سه شنبه 12 مرداد 1389
موضوع : هستی من
|
|
|
رمان خیال یک نگاه - فصل پانزدهم |
|
سوزان به شدت سرما خورده بود. فروزان با نگراني او را به فرزانه سپرد و خود اجبارا به شركت رفت به فرزانه گفت كه بعد از ظهر وقتي برگشت سوزان را به دكتر خواهد برد. آن روز شخص ديگري نيز به آن جا آمد و قرار بود با فروزان همكار باشد. كارها زياد بود و يك منشي كافي نبود دختري جوان سبزه رو و با نمك بود. سونا شكيبي دختري شوخ طبع و خوش برخورد. فروزان چنان بي قرار بود كه حد نداشت با احساس اين كه دخترش الان در تب مي سوزد پرپر مي زد كاش ساعت كاري زودتر تمام مي شد و او مي رفت و سوزي را به دكتر مي برد.
جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.
|
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در سه شنبه 12 مرداد 1389
موضوع : خيال يك نگاه
|
|
|
رمان خیال یک نگاه - فصل چهاردهم |
|
پس از قطع مكالمه نگاهش با نگاه اسماني و نگران بهرام گره خورد بهرام نمي دانست كه چشمان نگرانش چه شباهت فاحشي به چشمان يگانه عشق فروزان در گذشته دارد فروزان خيلي نگراه بود فرزانه تنها عضو باقي مانده از خانواده اش بود از دست دادن او برايش زجر اور بود از دست دادن او يعني پايان تمام اميد ها يعني غرق شدن در اقيانوس نا اميدي ها يعني به اغوش كشيدن مرگ يعني نوشيدن جام زهر جدايي ها سر انجام انتظار به پايان رسيد با شنيدن صداي زنگ در بهران ان را باز كرد فريدون همراه فرهاد و فرزانه داخل شدند فروان با ديدن خواهرش كه سالم بود اشك از ديدگانش جاري گشت او را به اغوش كشيد و گريست.
جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.
|
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در دوشنبه 11 مرداد 1389
موضوع : خيال يك نگاه
|
|
|
رمان هستی من - فصل چهاردهم |
|
و از انجا خارج شد. مي دانستم امشب تا خيال من و خودش را راحت نكرده از خانه ما خارج نمي شود. به همين دليل هم آن قدر با شتاب و اضطراب به من فهماند كه تنها خواستگارم بايد خودش باشد. از نوع ابراز علاقه اش خنده ام گرفته بود. اضطرابم فنجان ها در سيني مي لرزيد. هومن برخاست و سيني را از دست من گرفت و مشغول پذيرايي شد. شهلا لبخندي زد و گفت: - تا حالا دخترهايي اين طور با شخصيت و فهميده ديده بودي؟ تا فهميديم فرهاد خان قصد خواستگاري دارد زود رفتيم دنبال نخود سياه
جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.
|
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در دوشنبه 11 مرداد 1389
موضوع : هستی من
|
|
|
رمان خیال یک نگاه - فصل سیزدهم |
|
ارمعان با ديدن چهره غمگين او گويي قلبش دوپاره شد گفت - صبر كنيد اجازه بدين ببينم موضوع از چه قراره و چرا چنين اتفاقي افتاده بعد تصميم بگيريد كه ايشون اخراج بشند يا نه! بصير به مهندس ارمغان نگاه كرد مايل نبود از او دستوري بشنود اما او مدير كل بود نگاه آقاي بصير به داريوش افتاد - تو اين جا چه كار مي كني داريوش؟ - سلام پدر من اومده بودم شما رو ببينم
جهت خواندن ادامه داستان روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید.
|
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در شنبه 2 مرداد 1389
موضوع : خيال يك نگاه
|
|
|